یکشنبه : فی الیوم میرزا حسین قلی خان عکاس باشی عمارت به اتاقمان آمد . قدری در باب آداب مگس پرانی اختلاط کردیم و تخمه شکستیم . از بیکاری در عمارت می نالید و درد قولنج . عرض کرد چون تمام قشون مگس در راهروهای عمارت نابود شده اند کارکنان همه حوصله شان سررفته جهت انبساط خاطر هم که شده بهتر است سینی آب قند در سرسرا بگذاریم تا جمیع مگس های محلات پارک نشاط و شوارع اطراف بدانجا روی آوردند و همه فی المجموع به حالت کمین غافلگیرشان کرده دمار از روزگارشان بر آوریم. جناب ما که سخت موافقیم تا دیگر حضار چه فرمایند. البته چه سیاستی دارد این عکاس باشی اگر ما را به حکومت عمارت می گماشتند در وقت این حسین قلی خان مشاور مخصوص می گردانیدیم. الحق که از نوادر روزگار است در امر سیاست و کیاست و عمارت گردانی .
دوشنبه: حوصله مان به غایت از بیکاری سر رفته. کاش این جوانک تیاتری – رحمت علی – می آمد و قدری برایمان جک و لطیفه و sms عرض می کرد و محظوظ می شدیم. از ایامی که بدین عمارت جدید نقل مکان کرده ایم اوقات همه به تخمه و خواب و مذمت می گذرد. از پولتیک های میرزا حسین قلی خان در امر مگس کشی خسته شده ایم. دلمان هوای این جوانک های لطیفه گوی تیاتری کرده که مدت هاست جل و پلاسشان را جمع کرده اند . اوقات به کندی می گذرد و فرمودیم سماور آبدار خانه را به اتاق ما بیاورند . هوس گاوزبان کردیم .
سه شنبه : الساعه از نگهبانی راپورت دادند، یکی از رعایای جوان قرار است خدمت ما برسد. فورا امر فرمودیم سماور را ببرند و با تکیه بر صندلی جلوس کرده و قدری در آینه قیافه گرفتیم. این رعیت جوانکی است منور الفکر که بیش از حد ظریف می نماید . عرض کرد از وراث قربان علی قصاب است . به او بیش از حد التفات نمودیم. نه به آن هیبت مرد افکن قربان علی و نه به این ظرافت و شکنندگی جوانک فرنگی مآب. الحق که عجب روزگاری است. می خواست به امر نوازندگی بپردازد. لطیفه های بسیار می دانست قدری جناب ما را خنداند . ایضا قدری قرتی بود، هر چند این جور ادعاها باب طبع ما نیست . البته در ساز سنتور سررشته داشت با این حال امیدواریم که برگردد و خاطر ما ساعتی مشعوف کند .
چهارشنبه: این میرزا حسین قلی خان هم اعجوبه است . هر روز تفریحی در آستین دارد . امروز تمام حضار را به اتاقش فرا خوانده پیشنهاد ترنه بازی داد . از شاه و وزیرکا خوشمان می آید . از ایام طفولیت به فنون آن مسلط بودیم . میز را برداشته و یک سو نهادیم و برزمین جلوس نموده هفت نفری با کبریت شاه و وزیر کردیم . مقرر شد هر کس که ببازد باید به جمیع حضار تا دم در ورودی عمارت سواری بدهد. به حمد الله همه ما از اکابر و اعاظم درامر ترنه برو تریم . البته میرزا حسین قلی خان هم بد نیست پولتیک می داند.
پنج شنبه: فی الیوم قریب صلات ظهر به عمارت شدیم . اوایل صبح را به امورات منزل پرداخته، عیال ما هوس باقالی کرده بود که تهیه نمودیم. عمارت جوانان طبق معمول به نهایت خلوت بود . هر چه زور زدیم چرتمان نیامد . آرزو کردیم مگسی راه گم کرده باشد، هر چند اتاق ما ته راهرو است و قبل از این که مگسی به ما برسد، میرزا حسین قلی خان و دیگران حسابش را می رسند. البته که ما حسود نیستیم . همان جا مگس کشانه در راهرو هم عوالمی دارد .